مملی جیجل

وبلاگ اختصاصیه طرفدارایه محمد عرفان!

یه خاطره باحال...

چند روز پیش من و بابایی تصمیم گرفتیم یه کارت واست بذاریم روی در اتاقت و به خاطر هر کار خوبی که انجام میدی یه ستاره بذاریم و بهت گفتیم اگه ستاره هات ده تا بشن یه جایزه برات بخریم                     خلاصه تو شروع کردی به شیرین کاری رفتی برام یه لیوان آب اوردی و گفتی مامان ستاره یادت نره کتاب هات رو جمع کردی گفتی مامان ستاره بذار برام خلاصه در عرض ده دقیقه چهار تا ستاره گرفتی...                            دیدم اینطوری اگه پیش بره روزانه باید جایزه بخرم واسه همین کمی سخت تر بهت جایزه دادم تا اینکه شب دیدم کارت رو از ر...
22 ارديبهشت 1394

پسمل مهربونم...

دیشب داشتیم میبردیمت پارک که توی راه تو مرتب سرت رو می اوردی جلو بوسم میکردی چند دفعه هم دستم و بوسیدی بابایی هم کلی میخندید و میگفت حسابی عرفان داره لوست میکنه که تو خم شدی و بابایی رو چند تا بوسیدی خلاصه نمیتونم برات حس و حالمو بنویسم فقط اینکه خیییییییییلی دوستت دارم...                              البته مرتب در طول روز به من و بابایی میگی دوستت دارم و میای ما رو بوس میکنی راستی لب و لوچه هم میدی که اختراع خودت بود و اوایل میگفتی له لوچه                                    &nbs...
19 ارديبهشت 1394

برای نفس مامان

سلام عزیزم بعد از یه مدت طولانی دارم برات خاطرات مینویسم  آخه یه مدتی من زیاد روبه راه نبودم آخه ما منتظر یه داداشی کوچمولو هستیم البته اومدنش داره نزدیک میشه خلاصه من امروز همت کردم و اومدم خاطرات و اتفاقات این چند وقت رو برات بنویسم البته توی دفتر خاطراتت نوشتم ولی اینجا هم یه مزه دیگه ای میده...                                                                                                  ...
19 ارديبهشت 1394

بالاخره عرفان مهد کودکی شد...

سلام عزیز جانم میخوام یکی از مهمترین اتفاقهای زندگیت رو برات بنویسم ماجرا از این قرار که از وقتی سه سالت تموم شد من و بابایی تصمیم گرفتیم که بفرستیمت مهد آخه احساس کردیم لازم که با محیط بیرون از خونه هم آشنا بشی این طور شد که من شروع کردم به تحقیق در مورد مهدها و سرزدن به اونها البته من و تو با هم که تو از هیچ کدومشون خوشت نیومد و به محض اینکه میرفتیم داخل تو زود میگفتی مامانی بریم البته خداییش من هم از دوتاشون ترسیدم بس که شلوغ و بینظم بودن تا اینکه تعریف یه مهدرو اتفاقی من و بابا شنیدیم آدرسشو که گرفتیم و اومدیم ببینیم کجاست دیدیم ای دل غافل تقریبا تو محله خودمونه و پیاده حدود15 دقیقه فاصله داره البته همون روز تعطیل بود و ما اومدیم خ...
5 اسفند 1392

خاطره تولد و ...

بعد از تولدت عزیزم اومدم و خاطره اون روز رو نوشتم اما نمیدونم چرا الان که نگاه میکنم نیست ولی به هر حال اشکالی نداره دوباره مینویسم اما مختصر  اول که قرار بود تولدت رو همون 25 شهریور بگیریم اما چون عمو رضا قرار بود چند روز بعد از تهران  بیاد( آخه اونجا دوره داشت )ما هم تصمیم گرفتیم چند روز عقب بندازیم ولی یییییههههو شب که رفتیم خونه مامان جون دیدیم که این عمو دیووووونه بیخبر اومده خلاصه ما هم کارامون رو جور کردیم و همون 26ام تولدتو گرفتیم البته خیلی خوش گذشت وخوب بود..... حالا عرفان جونم باید یه چیزی در مورد تاریخ تولد قشنگت بهت بگم البته وقتی بزرگ شدی ایشالا خودم برات تعریف میکنم ولی خوب اینجا هم برات مینویسم که تاریخی که دکت...
21 مهر 1392

برای زندگیم

نفسم سلام الان که دارم برات خاطره مینویسم تو نشستی کنارمو داری میگی این دکمه رو بزن (esc) چون بهت اجازه نمیدم انگشت خودمو گرفتی و به زور میخوای اونو بزنی حالا این همه دکمه چرا اسکپ آخه چرا آخرش هم دستمو گرفتی و بوسیدی و میگی نگاه کن حالا که نگاه کردم میگی شیر میخوام اما من گول نمیخورم باید بیای باهام که  یه وقت شیطونه گولت نزنه خلاصه میخوام از درس خوندنت برات بگم از وقتی یه سالت شد شروع کردم به آموزش کلمات بهت و مرتب باهات تمرین میکردم و روزی 2-3 کلمه یادت میدادم تا اینکه تو دیگه خسته شدی و میگفتی بسه دیگه البته ایراد از من بود که بهت نفس نمیدادم ولی بعد از یه وقفه یه ماهه وقتی بردمت کتابفروشی همیشگی یه کتاب آموزش کلمات به زب...
21 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مملی جیجل می باشد