تاريخ : سه شنبه 22 ارديبهشت 1394 | 12:40 قبل از ظهر | نویسنده : مامانش

چند روز پیش من و بابایی تصمیم گرفتیم یه کارت واست بذاریم روی در اتاقت و به خاطر هر کار خوبی که انجام میدی یه ستاره بذاریم خندونکو بهت گفتیم اگه ستاره هات ده تا بشن یه جایزه برات بخریم جشن                    خلاصه تو شروع کردی به شیرین کاری آرامرفتی برام یه لیوان آب اوردی و گفتی مامان ستاره یادت نره کتاب هات رو جمع کردی گفتی مامان ستاره بذار برام خلاصه در عرض ده دقیقه چهار تا ستاره گرفتی...  خنده                         دیدم اینطوری اگه پیش بره روزانه باید جایزه بخرم سوتواسه همین کمی سخت تر بهت جایزه دادم تا اینکه شب دیدم کارت رو از روی در اتاق اوردی پایین وبا مداد رنگی کل صفحه رو ستاره کشیدی  و اوردی برام و گفتی بیا این هم ستاره حالا برام جایزه بخر بوسمحبت                                                                                                          





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 ارديبهشت 1394 | 1:38 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش

دیشب داشتیم میبردیمت پارک که توی راه تو مرتب سرت رو می اوردی جلو بوسم میکردی چند دفعه هم دستم و بوسیدی بابایی هم کلی میخندید و میگفت حسابی عرفان داره لوست میکنه که تو خم شدی و بابایی رو چند تا بوسیدی خلاصه نمیتونم برات حس و حالمو بنویسم فقط اینکه خیییییییییلی دوستت دارم...  بوس                           البته مرتب در طول روز به من و بابایی میگی دوستت دارم و میای ما رو بوس میکنی راستی لب و لوچه هم میدی که اختراع خودت بود و اوایل میگفتی له لوچهمحبت                                                                                          مرتب دارم دعا میکنم که داداشی هم مثل تو باشه آخه به قول بابا یی تو حسابی ما رو لوس کردیخجالت                 این هم بگم عاشق خرید کردنی حالا لباس و کفش واسه من یا بابایی باشه یا برای خودت تشویقخیلی هم خوش سلیقه هستی چند وقت پیش یه کیف خریدم که تو انتخابش کردیبغل                                                       توی تلویزیون هم هر چی تبلیغ خوراکی و اسباب بازی بده میای میگی اینو برام میخری اوایل میگفتیم باشه اما الان که بزرگتر شدی و ازمون قول میگیری  میگم شاید گاهی هم نه  متفکر                                                                   یه اسباب بازی خواستی بهت گفتم اگه فلان کار رو بکنی برات جازه میخرم بعد از چند ساعت اومدی و گفتی مامان میخوام برات انگشتر جایزه بخرم چون مامان خوبی هستی   بغل                                                    خلاصه اینکه حسابی با مهربونی هات مامان بابا رو  ذوق زده میکنیمحبت





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 ارديبهشت 1394 | 1:19 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش

سلام عزیزم بوسبعد از یه مدت طولانی دارم برات خاطرات مینویسم  آخه یه مدتی من زیاد روبه راه نبودم غمگینآخه ما منتظر یه داداشی کوچمولو هستیممحبت البته اومدنش داره نزدیک میشه خلاصه من امروز همت کردم و اومدم خاطرات و اتفاقات این چند وقت رو برات بنویسم البته توی دفتر خاطراتت نوشتم ولی اینجا هم یه مزه دیگه ای میده...                                                                                                                                      امسال که گذشت تو از مهر ماه آمادگی رفتی و همزمان زبانکده هم کلاس میرفتی که الان آخرهای ترم چهار هستی البته از بعد از عید آمادگی رو تموم کردی آخه هوا خیلی گرم شدهخسته​راستی حدود چهار ماه هم ژیمناستیک رفتی که چند روز نمیفرستمت ولی از مهر دوباره میری چونکه هم استعداد داری هم علاقه...               خلاصه اینکه مهر امسال میری پیش دبستان و بعد از کلی تحقیق یه مدرسه خوب برات پیدا کردیم که تیر ماه میریم برای ثبت نام امیدوارم که تو هم خوشت بیاد  جشن                                                                                                  





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 16 فروردين 1393 | 7:03 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش
تاريخ : شنبه 16 فروردين 1393 | 6:52 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش
تاريخ : شنبه 16 فروردين 1393 | 6:45 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش
تاريخ : دوشنبه 5 اسفند 1392 | 11:25 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش

سلام عزیز جانمقلب میخوام یکی از مهمترین اتفاقهای زندگیت رو برات بنویسم سوالماجرا از این قرار که از وقتی سه سالت تموم شد من و بابایی تصمیم گرفتیم که بفرستیمت مهد آخه احساس کردیم لازم که با محیط بیرون از خونه هم آشنا بشیمتفکر این طور شد که من شروع کردم به تحقیق در مورد مهدها و سرزدن به اونها البته من و تو با هم که تو از هیچ کدومشون خوشت نیومدقهر و به محض اینکه میرفتیم داخل تو زود میگفتی مامانی بریم البته خداییش من هم از دوتاشون ترسیدم بس که شلوغ و بینظم بودننگران تا اینکه تعریف یه مهدرو اتفاقی من و بابا شنیدیم آدرسشو که گرفتیم و اومدیم ببینیم کجاست دیدیم ای دل غافل تقریبا تو محله خودمونه و پیاده حدود15 دقیقه فاصله دارهنیشخند البته همون روز تعطیل بود و ما اومدیم خونه تا اینکه اول بهمن نزدیک ظهر به صورت کاملا اتفاقی و بدون برنامه ریزی قبلی تصمیم گرفتم برم ببینم اونجا چه خبره در حد تعریفهاش هست یا نه.چشمک وقتی وارد شدیم تو مرتب میرفتی دم سالن ورودی نگاه میکردی و میومدی پیشم اوهمرتب این کار رو تکرار کردی تا اینکه در حین صحبت کردن با مسئول اونجا متوجه شدم تو نیستی وقتی اومدم دنبالت دیدم با بچه ها سر گرم شدی هر طوری خواستم ببرمت خونه نیومدی گفتی میخوای بمونی اونجا راستش من خیلی خوشحال شدم که بالاخره هر دومون از یه جایی خوشمون اومده هوراخلاصه اینکه من برگشتم خونه و واست کلی تغذیه و ناهار آماده کردم و برگشتم بهت دادم. روزهای اول خوب بودی ولی سه روز پشت سر هم مرتب بهانه میگرفتی میخواستی بمونم پیشتبغل که من هم یکم میموندم وقتی سرت گرم میشد یواشکی فرار میکردمبای بای تو هم ظاهرا کمی بهانه میگرفتی ولی بعدش زود آروم میشدی ناراحتاین هفته که گذشت خیلی خوب بودی فقط تو خونه که آماده میشدی یکم بهانه میگرفتی ولی به محض خارج شدن از خونه کلی خوشحال و پر انرژی میرفتی مهد.لبخند خدا رو شکر پسر صبوری هستی و من رو اذیت نمیکنی همیشه فکر میکردم رفتن تو به مهد کلی داستان غم انگیزی بشه که خداروشکر برعکس شداوه. راستی هفته گذشته اولین 100 آفرین دوران تحصیلت رو گرفتی نفسسسسسسسسسسسسسسمقلبماچ





[موضوع : خاطرات مملی]
تاريخ : سه شنبه 26 آذر 1392 | 11:12 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش





[موضوع : آلبوم مملی]
تاريخ : يکشنبه 21 مهر 1392 | 5:53 بعد از ظهر | نویسنده : مامانش

بعد از تولدت عزیزم اومدم و خاطره اون روز رو نوشتم اما نمیدونم چرا الان که نگاه میکنم نیستسوال ولی به هر حال اشکالی نداره دوباره مینویسم اما مختصرافسوس  اول که قرار بود تولدت رو همون 25 شهریور بگیریم اما چون عمو رضا قرار بود چند روز بعد از تهران  بیاد( آخه اونجا دوره داشت )ما هم تصمیم گرفتیم چند روز عقب بندازیم ولی یییییههههو شب که رفتیم خونه مامان جون دیدیم که این عمو دیووووونهنیشخند بیخبر اومده خلاصه ما هم کارامون رو جور کردیم و همون 26ام تولدتو گرفتیم اوهالبته خیلی خوش گذشت وخوب بود..... حالا عرفان جونم باید یه چیزی در مورد تاریخ تولد قشنگت بهت بگمماچ البته وقتی بزرگ شدی ایشالا خودم برات تعریف میکنم ولی خوب اینجا هم برات مینویسم که تاریخی که دکتر برای به دنیا اومدن تو تعیین کرده بود 31ام شهریور بود اون هم با درخواست من آخه اون میگفت 2مهر بهتره من هم میگفتم واسه 2روز نیمه دومی نشه نگرانخلاصه اینکه برنامه ریزی ما همش کشک شد و من 25ام حالم بد شد استرسیعنی تو میخواستی به دنیا بیای بعد از اینکه رفتیم بیمارستان و با دکترمون تماس گرفتن منو آماده کردن و تا دکتر رسید رفتیم اتاق عملاسترسالبته ساعت 30\11 عمل شروع شد و 45\11 تو به دنیا اومدی قلبدکترمون هم گفت چون آخر شبه تاریخ 26ام باشه چشمکاین شد که تو 25 شهریور به دنیا اومدی و شناسنامت با یک روز تاخیر 26 شهریوره راستی دکترمون خانم ایلخاص بود.       تولد قشنگت مبارررررررک عزیز زندگیم





[موضوع : خاطرات مملی]
تاريخ : پنجشنبه 21 شهريور 1392 | 1:15 قبل از ظهر | نویسنده : مامانش

نفسم سلامماچ الان که دارم برات خاطره مینویسم تو نشستی کنارمو داری میگی این دکمه رو بزن (esc) چون بهت اجازه نمیدم انگشت خودمو گرفتی و به زور میخوای اونو بزنی حالا این همه دکمه چرا اسکپ آخه چرا استرسآخرش هم دستمو گرفتی و بوسیدیبغل و میگی نگاه کن حالا که نگاه کردم میگی شیر میخوام اما من گول نمیخورم باید بیای باهام که  یه وقت شیطونه گولت نزنه نیشخندخلاصه میخوام از درس خوندنت برات بگمیول از وقتی یه سالت شد شروع کردم به آموزش کلمات بهت و مرتب باهات تمرین میکردم و روزی 2-3 کلمه یادت میدادم تا اینکه تو دیگه خسته شدی و میگفتی بسه دیگهناراحت البته ایراد از من بود که بهت نفس نمیدادم ولی بعد از یه وقفه یه ماهه وقتی بردمت کتابفروشی همیشگی یه کتاب آموزش کلمات به زبان انگلیسی خریدیم البته به انتخاب خودت مژهماشالا در عرض یه هفته همشو یاد گرفتیلبخند که اسم میوه ها هستش خلاصه با یه تنوع کوچیک دوباره دوست داری کلمه تمرین کنی اون هم به زبون فرنگی خداییش از وقتی دارم به تو زبان یاد میدم واسه خودم هم توفیق اجباری شد که مرور کنم چشمک راستی مامانی یه شلوار داره که روش پر از کلمات انگلیسیه تو مرتب میاریش و میپرسی این چیه اون چیهسوال وقتی میرسیم به i تو غش میکنی از خنده و میگی آآآی خندهخلاصه اینکه خیلی خوشحالم از این که میبینم تو هوش سرشاری داری و خداروشکر دوست داری چیزهای تازه یاد بگیری منو بابایی هم تمام سعیمون رو میکنیم که تو یه پسر موفق و سربلند بشی ماچالبته به قول اون کارمند بانک حتما میشی آخه چند روز پیش رفته بودیم بانک تو اصرار کردی که بری بالای پیشخون من هم گذاشتمت بعد دراز کشیدی اونجا و گفتی یه خودکار و کاغذ بده من هم بهت دادم بعد همونطور که نگاه به کارمند بانک میکردی تو کاغذ هم خط خطی میکردی وقتی کارمون تموم شد اون آقاهه گفت ببینم این همه رفت بالا چی نوشته تو کاغذ وقتی کاغذت رو دید خندید و گفت این بچه حتما یه آدم موفق میشه خیلی باهوشه  آخه تو ظاهرا نگاه به اون آقاهه میکردی و هر کاری که اون کرده  تو هم تو کاغذت پیاده کردی خیلی تمیز و مرتب آخرش هم به جای امضا یه خط صاف کشیدی زیرشبغل





[موضوع : خاطرات مملی]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد